کتابخانه شخصی مرحوم ماموستا ملا حسین نوربخش

این کتابخانه شامل کتابهای چاپ سنگی ، کتابهای دستنویس و دست نوشته های خود ماموستا می باشد

زندگینامه - 39
نویسنده : مدیر وبلاگ - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٩
 
 

در آن فصل که تقریبا 15 روز از تابستان باقی بود هوای قزل رباط روزانه از حد بدر [ بیش از حد]  گرم اما شبانه خنک بود .

خوشبختانه از حیث سواد علمی مستعدها کم نصیب بودند . یکی از ایشان به نام ملا حسن درس تصریف زنجانی را حتی در حضور اینجانب نمی توانست به سوخته اش بدهد ولی من با ایشان سازش و آمیزش چنانکه همیشه لازمه طبیعت و اخلاق من بوده داشتم و با ایشان در غیبت شیخ محمد وانی که استاد من بود خواه و ناخواه شرکت می نمودم .

درس کتاب انگلیسی بچه ها نزد ملا حسن فوق الذکر که کمی اطلاع داشت می خواندم . از این گذشته ماه رمضان پیش آمد  با توفیق الهی با کمال احترام ماه مزبور را بدرقه نمودیم .

پس از انقضا رمضان  در صحابت فقهای رفیق و استاد ملا سید عبدالله جوانرودی رحمه الله ( که ایشان یک زن و خانه در خانقین داشت )  بنا به درخواست ایشان برای گذراندن روزهای عید فطر به خانقین عزیمت نمودیم و از این نقطه نظر که تصمیم کوچ از حضور شیخ مزبور داشتم از ایشان اجازه نگرفتم .


 
 
زندگینامه - 38
نویسنده : مدیر وبلاگ - ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٦
 

دیدم در حیاط مسجد حجره های متعدد وجود دارد یکی حجره طلبه ها  دوم حجره مدرس سوم حجره خطیب و چند غرفه های دیگر داشت .

بعد از ورود شیخ خطیب حجره خودش را به من معرفی کرد و گفت : منزل شما و نشست و خواست و خواب و خوراک شما با فقها است .

منزل فقها رفتم . دو نفر مستعد و سه نفر سوخته در آنجا سکونت داشتند . بنده خود را به ایشان معرفی نموده . ایشان ظاهرا تعارف کردند . خوش آمد گفتند .

یک استادی داشتند به نام ملا سید عبدالله جوانرودی مدرس رسمی وظیفه او بود . خلاصه با هم آمیخته شدیم ولی درس من که مختصرالمعانی قسم بدیعش [ را ]  می خواندم نزد شیخ صورت می گرفت و نظافت حجره شیخ به عهده اینجانب و پذیرائی از مهمانش هکذا [ همچنین ] .


 
 
زندگینامه - 37
نویسنده : مدیر وبلاگ - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٠
 
 

شیخ محمد وانی نامبرده با من تعارف کرد و گفت من در شهر قزل رباط شغل خطیبی دارم و با من قرار گذاشته اند که به خرج اوقاف یک  نفر سوخته برای نظافت منزلم مقرر گردد و من سوخته را مستعد می گردانم . با من بیائید و هر ماه هشت روپیه ماهانه برای شما می گیرم .

خلاصه  ناچار دنبال شیخ افتادم  ( بدون اطلاع  و خداحافظی از مرحوم عموزاده ملا عبدالکریم  رحمه الله )  و راهی قزل رباط  گردیدم . سه  شب در کرکوک خانقاه سید ماندیم . بعدا به وسیله قطار که در آنجا  « شمندوفر » می گفتند روانه قزل رباط شدیم .

دیدم شیخ هزینه مسافرت را برای من متحمل نشد دانستم که شیخ صفت سخاوت ندارد . به هر حال رفتیم تا که به محطه ( ایستگاه ) راه آهن قزل رباط رسیدیم . در آنجا پیاده شدیم  و به سوی شهر روانه گشتیم . وارد مسجد جامع مشهور به  مسجد عثمان پاشای جاف شدیم .


 
 
زندگینامه - 36
نویسنده : مدیر وبلاگ - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۸
 

غرض نقشیست کز ما باز ماند            که هستی را نمی بینم بقایی

مگر صاحبدلی روزی به رحمت            کند در حق درویشان دعائی

 

الی جناب الفاضل المحترم اعنی بر ملا عبدالله زید فضله

بعدالحمد والصلوة اقدم و اهدی جنابکم اکمل التحیات و افضل التسلیمات .

اما بعد فقد فرغ سمعی بان المستعد المستفید عند جنابکم علی جناح السفر فاذا کان الامر فی هذا المرکز فالمرجو من جنابکم ان تساعد لمکانه جناب السید المحترم اعنی بر السید حسین لانه افضل والیق من غیره والسلام ختام الکلام

 

                                                                        انا الفقیر الغریب

                                                                           محمد وانی

 

                      سعدی شیرازی علیه الرحمه

 بماند سالها این نظم و ترتیب         زما هر ذره خاک افتاده جائی

 منع البقاء تقلب الشمس              و طلوعها من حیث لا تمسی

 

                                           تحریر گردید از دست احمد نوربخش در مهاباد

                                                             1/2/75  [ شمسی ]


 
 
زندگینامه - 35
نویسنده : مدیر وبلاگ - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
 

از قضایای اتفاقی ندیده و نشناخته با جناب شیخ محمد وانی مهاجر - از ترکیه ( وان ) -  ملاقات اتفاق افتاد .

بعد از کمی اطلاع به وضع ایشان  واو عمرو ایشان شدم و با ایشان در یک مهمانی منزل مفتی شهر سلیمانیه شریک گشتم  و ایشان نامه ای به منظور کمک به غریبان که خودش هم غریب بود به عنوان تقاضای محل سکونت بنده حضور ملا عبداله بیژوه ای ، مدرس در مسجد جامع سلیمانیه وارع  و متدین مرقوم فرمود . متاسفانه مورد پذیرش قرار نگرفت .

محض یادآوری خوانندگان همین تاریخچه متن نامه شیخ مزبور را در اینجا پشت همین صفحه ، ثبت کتابتی می نمایم تا که خوانندگان را یادآور گردد .


 
 
زندگینامه - 34
نویسنده : مدیر وبلاگ - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳٠
 

پس از یک سال تقریبا به قریه بیوران علیا باز مراجعت نمودیم . بعدا بر مصداق  « و من یطلب العلیا یجوب کل فرض و لو ساور تراسها و ذآبها » در تاریخ 1356 هجری  [ قمری]  در صحابت چند نفر مستعد محصل که یکی از ایشان فاضل دانشمند مرحوم ملا محمد که مشهور به ملا محمد رش – سیاه – اهل پشتدر بود به قریه بی‍ژوه جهت زیارت فقیه شیخ محمد امین ( رض ) رفته و از آنجا به سوی شهر سلیمانیه عراق رهسپار شدیم .

در شهر مزبور به علت مغرض محصلین عراق با محصلین ایران چند روزی آنجا ماندم .

در نتیجه به هر نحوی که شد مرحوم ملا عبدالکریم عموزاده ام در مسجد شیخ معروف برادر فاضل شهیر شیخ عمر ابن القره داغی رحمه الله جابجا نمودیم . اینجانب خودم بی محل سکونت ماندم .


 
 
زندگینامه - 33
نویسنده : مدیر وبلاگ - ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۸
 

در قریه مزبوره  [ قالوی رسول آغا ]  نزد استاد ملا محمد حسن برده رشی که در آنجا شغل امامت و تدریس را انجام می داد ، به تحصیل کتاب سیوطی و حسام کاتی اشتغال نمودیم .

از حسن اتفاق ملا محمد حسن عمو زاده ام  و ملا مصطفی قسیمی هم در آنجا تشریف داشتند ، هرچند در ‌آن اوان از لحاظ زندگی مادی در درجه متوسط قرار داشتیم  لکن از اثر حسن صحابت و رفاقت خوبی و خویشی و قرابت ، خیلی خوش گذراندیم .

در تاریخ 1352 هجری [ قمری]  نیز در رفاقت عمو زاده عزیزم مرحوم ملا عبدالکریم به قریه بیوران علیا ( مغرب شهر سردشت )  برای تحصیل از محضر شریف استاد متدین مغفور له کاکه ملا مفتی - رحمه الله – عزیمت و انتقال نمودیم و در آنجا به استفاده و خواندن کتاب عبدالله یزدی و فناری پرداخته [ پرداختیم ] .

در تاریخ 1353 بنده تنها به قریه هیرو آن سوی مرز ایران انتقال نموده و تقریبا یک سال در آنجا در خدمت استاد مرحوم ملا محمد حسن – گورش پر از نور باد – به خواندن قسمتی از شرح عقاید نسفی  و بعدا شروع به کتاب مختصر المعانی نموده [ نمودم ]  .


 
 
زندگینامه - 32
نویسنده : مدیر وبلاگ - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٧
 

نزدیک زمستان به وطن خود باز آمدیم . ملا صالح به سوی سقز و ما یعنی من و مرحوم عزیزم ملا عبدالکریم  - گورش پر از نور باد -  به منزل پدر و مادرمان در قریه شموله عودت نمودیم .

مدتی از تابستان که رمضان هم بود میان افراد خانواده خودمان ماندیم . بعدا مرحوم پدر بزرگوارم  ما  را  به سیسیر مدرسه مرحوم قاضی علی سردشتی فرستاد . مشارالیه به خاطر دوستی که با پدرم داشت با وجودی که ماده تحصیلی ما کتاب جامی بود ، خودش شخصا به ما درس می داد . ولی وظائف سخته گی [ مرحله اول طلبگی علوم دینی ] هم انجام می دادیم .

پس از مدتی کم درست خاطرم نیست یک ماه یا یک ماه و نیم تقریبا از اثر کدورتی که با مستعدهای همان مدرسه به وجود آمد ( جناب ملا سید سلام سلامی – خدایش بیامرزد ) ، در موقع بهار از سیسیر به قریه قالوی رسول آغا در معیت ملا عبدالکریم انتقال نمودیم  در مورخه ۱۳۵۱ هزار و سیصد و پنجاه [ و یک هجری] قمری .


 
 
← صفحه بعد